دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴
ارديبهشتِ درد ... ارديبهشتِ عشق ... ارديبهشتِ نفرت ... ارديبهشت سالگرد دردهاي من است
حدود يكسال از دگرگوني زندگي من مي گذرد و من ٨ ماه است ننوشته ام ... ارديبهشت اما طعم تلخي دارد ... طعم زهرماري كه تا مرگ فراموش نخواهم كرد ... امشب احساس سنگيني دارم ... امشب در گذشته ام صداي گريه مي شنوم ... امشب طعم بغض دارد گلويم ... از حادثه اي ، از اتفاقي كه تمام حسِ زيباي دوست داشتن را ربود و نفرتي بي انتها كاشت در وجودم ... بگذار از ارديبهشت بگويم ... سنگيني اين حرف ها قلبم را پاره كرده ... دنبال كلمه مي گردم... پيدا نمي كنم ... من سال گذشته اين وقت ها مرده بودم ... بگذار از ارديبهشت بگويم ...

ارديبهشت سيلي بود ... ضربه بود ... تير خلاص بود ... به روزهايي كه ذره ذره از جانم ساختم ... حال روح و روانم آنقدر خوب نيست كه حتي تحمل فكر كردن به روزهاي گذشته را داشته باشم ... اما ارديبهشت تير خلاص بود به كودكانگي و خالصانه عشق ورزيدنِ من ... دنبال كلمه مي گردم ... كلمه اي كه بگويد چه حالي بودم ... من مُرده بودم ... سنگيني ارديبهشت را روي قلبم روي جانم روي روحم حس مي كنم ... سنگيني روزهايي كه تمامي نداشت ... كه حالا زخم هاي ابدي روحم به استشمام ارديبهشت سر باز كرده اند و ريشه دورِ دلم انداخته اند و خفه ام مي كنند... آخ راستي راستي من مرده بودم و وقتي برخاستم جاي تمام ِ عشقم را بي تفاوتي عميقي گرفته بود ... ارديبهشت ، ارديبهشت دوست داشتني ، ارديبهشت لعنتي ... امشب بارِ تمام لحظه هاي سرد ، لحظه هاي پر درد ، لحظه هاي پر اشكي كه گذشت لحظه هايي كه نبودي ، كه نبودي ، كه نبودي را روي دلم حس مي كنم و چه خوب كه نيستي ... دلم طاقت زخم ندارد ... چه خوب كه نيستي ... 

+ نوشته شده در 1:15 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
اينجا تعطيل است... گذرت اگر افتاد فاتحه اي بخوان براي دخترکی كه، عاشقانه نوشت و عاشقانه مُرد ... براي هميشه و تا ابد ... فاتحه اي بخوان و برو ...