یکشنبه پنجم مرداد 1393
راستي مگر مي شود آدم گل هاي خشكي كه عمري صرفشان كرده كه مبادا آسيب بيينند بريزد دور؟! ها؟! مي شود؟!

شايد يك روز كه بي اندازه تلخ شده بودم،

شايد يك روز كه بي اندازه اشك ريخته بودم،

بايد تمامشان را ... بايد تمامشان را ... تمام مي كردم ... اما ... 

نشد ... لعنتي ...

+ نوشته شده در 18:44 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
شنبه چهارم مرداد 1393
ديشب يك ساعت يكبار از خواب پريدم ... صبح كه چشم باز كردم حس تلخي توي تنم بود ... نرفتم سر كار ... كل روز رو خوابيدم ...

امروز حتي به استعفا دادن خيلي فكر كردم ... 

+ نوشته شده در 23:57 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
شنبه چهارم مرداد 1393
ديشب يك ساعت يكبار از خواب پريدم ... صبح كه چشم باز كردم حس تلخي توي تنم بود ... نرفتم سر كار ... كل روز رو خوابيدم ...

امروز حتي به استعفا دادن خيلي فكر كردم ... 

+ نوشته شده در 23:56 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
شنبه چهارم مرداد 1393
خدا نكنه ... خدا نكنه ...

+ نوشته شده در 19:13 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
شنبه چهارم مرداد 1393
تمامِ تنم سوخته ... اما دردناك نيست ... وقتي مقايسه مي كنم با دلم ... اصلا دردناك نيست ...

+ نوشته شده در 1:26 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
چهارشنبه یکم مرداد 1393
يك ماه است؟

يا يك سال؟

يا يك قرن ... گمانم يك قرن است كه از عمر من مي گذرد ...

گمانم يك قرن است غرق سكوت شده ام براي تو ...

روزه ام ،

روزه ي سكوت ... مرا به حرف وا مدار ...

+ نوشته شده در 11:2 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
سه شنبه سی و یکم تیر 1393
پنج برعکس

می شود گاهی بیست و شش ساله بود و دلتنگ شانزده سالگی بی دغدغه شد ... می شود بیست و شش ساله بود و مثل شانزده ساله ها پنج بر عکس کشید و ساعت ها زل زد به این شکل ساده ... می شود بیست و شش ساله بود و هنوز دلخوش بود به پنج های برعکس ... 

آهنگ "کوچه لر سو سپمیشم" برای بار چندم دارد پِلِی می شود ... دارم به چای نخورده ی بعد از شام فکر می کنم ... و به برنامه ی قبل از شام و به تلفن چند دقیقه ی پیش آدم غریبه ای به اسم خواستگار  ... مهمان برنامه زن و مردی بودند که بیست و دو سال به انتظار هم نشسته بودند ... بیست و دو سال ... دارم به پنج بر عکسی فکر می کنم که این دو تا آدم را بیست و دو سال برای هم نگه داشته بود ... زن و مردی که حس جوانی توی صورت هایشان رو به زوال بود ... خیلی خندیدند ... وقتی می گفتند بیست و دو سال منتظر هم ماندیم با صدای بلند می خندیدند ... ولی دقیقه های آخر ... زنِ قصه گفت " ما خیلی اذیت شدیم" و این بار اشک بود که جای خنده می بارید ... و مردِ قصه توی کادر بود که با زنِ قصه چشمانش اشکناک شده بود ...

و لابد هنوز پنج های برعکسی هستند که آدم ها به پایش می نشینند ... و به قولِ زنِ قصه، مهریه اش جوانی مرد بود و ... زکاتی که باید برای عشق می پرداختند ... 

دارم به این قصه های رویایی فکر می کنم و به چای نخورده ی بعد از شام و پنج بر عکس و آدم غریبه ای به اسم خواستگار و به خودم می گویم واقعی زندگی کن دختر گیس بلند قصه های دور ... این پنج های وارونه و عشق های جاودانه همه اش قصه است ... 

+این نوشته فقط و فقط با آهنگ محمدرضا هدایتی به نام کاشکی زمستون نبودم خوانده شود!

+ نوشته شده در 22:7 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
دوشنبه سی ام تیر 1393
+حس ام هيچ وقت دروغ نگفته ... هميشه اونچه كه حس كردم درست از آب در اومده ... 

+نشستم توي اتاق عمل دارم به كلاس خطاطي فكر مي كنم ...

+نشستم توي اتاق عمل دارم به تو فكر مي كنم!

+حوصلم سر رفته و فكر مي كنم كه فقط يك كوچه باهات فاصله دارم ...

+يه جا خوندم: ريسمان پاره را مي توان دوباره گره زد، دوباره دوام مي آوَرٓد، اما هر چه باشد ريسمان پاره اي ست! 

+از سر بي حوصلگي دارم مي نويسم ، اين نوشتن لعنتي آرومم مي كنه، اين جا ، اين وبلاگ آرومم مي كنه ... با اين حال دارم به بستنش فكر مي كنم ...

+دارم به آرامش فكر مي كنم ، حسِ مبهمي كه ندارمش ...

+ نوشته شده در 11:37 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
شنبه بیست و هشتم تیر 1393
خوابالو با چشماي پف كرده نشستم صداي اذان صبح داره مياد ... مثل هر سال كه شب قدر آرزوهام رو مي نويسم ، براي خدا نوشتم ، ولي دلم هنوز از گريه پره ... نمي خواستم از تو بنويسم ... اما نوشتم ... حال غريبي دارم، گريه هام بند نميان، خدايا براي همه تقديرشونو خوب بنويس، براي من هم ... براي "او" هم ... خدايا هرچي تو دلمه ، همون كه خودت مي دوني ، اونو ازت مي خوام ... 

+ نوشته شده در 4:24 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
جمعه بیست و هفتم تیر 1393
آشوبم ... آشوبم ... آشوبم ...
کاش عصر ما ، عصرِ تکنولوژی نبود و مثل قدیم می شد نامه نوشت ...برایت سه صفحه می نوشتم ، می نوشتم "دلم برایت تنگ شده " با سلیقه ، خوش خط ... قطره های اشکم می ریخت روی کاغذ جوهرش پخش می شد ... آخرش هم جای امضا با رژ لب قرمز کاغذ را می بوسیدم و می فرستادم برایت ... بعد نامه به دستت که می رسید جای اشکم را می بوسیدی ... جای لب هایم را می گذاشتی روی چشم هایت ...کاش عصرِ تکنولوژی نبود و یک ماه منتظر می ماندم تا جواب نامه برسد ... تو یک ماه منتظر می ماندی تا نامه ی من برسد ... بعد همین طوری انتظارهای شیرین می کشیدیم ... یک ماه تمام نامه های قبلی را می خواندیم و کیف می کردیم و می مردیم از دلتنگی ... از بس دلمان می خواست کاش نزدیک بودیم و بغل کردنی ...  ولی حیف که عصرِ ما ، عصر تکنولوژیست ... عصر سرعت ... عصرِ کوتاه کردنِ فاصله ها ... حیف که هیچ آدمی یک دقیقه هم منتظر نامه ی هیچ آدمِ دیگی نمی ماند چه برسد به یک ماه ... چه برسد به یک عشق ... چه برسد به ...

+ نوشته شده در 0:9 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393
حالش خوب نبود ... درد داشت ... وقتی به زبون میاره که درد داره ، یعنی خیلی درد داره ، عادت نداره به زبون بیاره مگه اینکه زیاد باشه ... رفتیم دکتر ... دستاش میلرزه ... نیگاش می کنم بغضم می گیره ... آخه قربون ِ صورت ماهت بشم آقاجونم ... دکتر ازش سوال می پرسه ... هی حواسش پرته ... تیکه تیکه جواب میده ... دکتر دست می زنه به شکمش می پرسه اینجا درد داره؟ ... میگه آره ... میگه دیگه کجا ؟ ... یه چیزی توی دلشه می خواد حتما دکتر بدونه ... جوابای کوتاه به دکتر میده ... یه دفعه بر می گرده سمتِ من ... با خنده ی رضایت نگام می کنه ... به دکتر وسط سوال جواباش میگه نوه ی منه ... به من اشاره می کنه ... درد داره ولی نیگام می کنه می خنده ... لبخند می زنه میگه آقای دکتر نوه ام دکتر مهندسه ... دکتر می خنده ... من می خندم ... می خوام جونمو براش بدم همون لحظه ... از وقتی نشست دل توی دلش نبود که حتما بگه دختر ِ نگرانی که زل زده بهش نوه ی عزیز دردونشه و دکتر مهندسه ...

خدایا برای من توی این شب قدر همین نگاه رضایت بخش و جمله ی پر از غرورش وقتی نگام کرد گفت نوه امه ، دکتر مهندسه ، بسه ... خدایا برای تضمین خوشبختی ِ من دعای این مرد که همه ی عمرش ذکرِ تو رو گفته بسه ... خدایا سایه اش همیشه روی سرمون باشه ... خدایا ... دوسِت دارم ...

+ نوشته شده در 0:46 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393
دلتنگم و با هيچ كٓسم ميل سخن نيست ...

+ نوشته شده در 18:57 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
پنجشنبه نوزدهم تیر 1393
... تا اينكه يك روز تصميم گرفت دختر گيس بلندِ هيچ قصه اي نباشد ... درها را بست و پنجره ها را بست و قلبش را براي هميشه به روي چيزي به نام عشق بست ... بعد آرام آرزو كرد: كاش همه چيز خواب بود ...

+ نوشته شده در 0:8 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
چهارشنبه هجدهم تیر 1393
چسبيدم به تختم ، چشمام چسبيده به سقف ، اشكام چسبيده به گونه هام ، بغضم چسبيده به گلوم ... چهارشنبه ... نمي خوام برم سر كار ... ولي مجبورم برم كه نچسبم به دلتنگي ... نچسبم به فكرهاي احمقانه ... خودم رو به زور بلند مي كنم از تخت ... به زور بغضم رو قورت ميدم... به زور صورتم رو پاك مي كنم ... به زور لبخند مي زنم ... و به زور مي خوام فكر نكنم ... 

+ نوشته شده در 0:31 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.
یکشنبه پانزدهم تیر 1393
ديگه حوصله ي هيچ كٓس و هيچ چيز رو ندارم ... ديگه حوصله ي شنيدن حرفاي احمقانه ندارم ... ديگه حتي حوصله ي نوشتن توي اين صفحه ي سفيد رو هم ندارم... بيش از اندازه احساس خستگي مي كنم ... بيش از توانم درد روي دل و روحمه ... بسه خدا ... بسه ...

+ نوشته شده در 18:38 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.




Kiss The Rain