X
تبلیغات
... Alone In The Mist











Alone In The Mist

يه بغضي توي گلومه ... مداوم و خسته كننده ... 


+ دوشنبه یکم اردیبهشت 1393ساعت8:40توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
عشق یعنی ...
قهر بودم ... تقصیر کسی نبود ... ولی من قهر بودم ... با "تو" ... اخم کرده بودم ... آماده ی جنگ ... ولی تا نشستم کنارت دسته ی گل های رز قرمز عزیزم پرچم سفیدِ تو بود ... که یعنی قهر تمام ... اخم تمام ... که یعنی آشتی ... یعنی "عاشقتم" ... یعنی تمام ...

امروز روز ساده ای بود ... ما توی خیابان ها گشتیم ... من داد زدم ... اخم کردم ... تو خندیدی ... منت کشیدی ... ناز خریدی ... من توی دلم قنج رفت برای تو ... امروز روز ساده ای بود ... ما کار عجیبی نکردیم ... مثل آدم های معمولی خیابان ها را گز کردیم ... خوشمزه ترین پیتزای دنیا را خوردیم ... عکس گرفتیم ... قدم زدیم ... باران گرفت ... طوفان شد ... و امنیت دست های تو وقتی مثل پیچک دور من پیچیدی تا باد من را نبرد ... وقتی خیس خالی بودی تا من خیس نباشم ... امروز روز ساده ای بود ... ما زیر باران دویدیم ... با صدای بلند خندیدیم ... بعد من همه ی گل هایم را با سلیقه کنار هم چیدم ... توی آب گذاشتم ... گذاشتم یک جایی که مدام جلوی چشمم باشند ... من با تو اصلن مگر می توانم قهر باشم ...

امروز روز ساده ای بود ... ما عشق را توی ساده ترین شکل ممکن ثابت کرده ایم ... "تو" عشقت را به من ثابت کردی ...

بعدن نوشت :"تو" عشق را راستی راستی ثابت کردی ...


+ جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت0:29توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
بهار من دوباره از راه رسید ... دومین بهاره کنارمی ... از خدا می خوام همیشه باشی ...

امسال سال ِ خوبیه ... شک ندارم ...

خدایا سلامتیِ پدر و مادرم و خانوادم اولین سین ِ هفت سینِ زندگی منه ! ... خدایا اونی که توی دلمه ... اونی که خودت می دونی ... آمین ...


+ جمعه یکم فروردین 1393ساعت13:44توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
مي خوام فقط دعا كنم ... تا برسه روزي كه انگار مه گرفته و نمي تونم ببينم داره چي ميشه ... مي خوام فقط دعا كنم ... مي خوام alone in the mist ، ديگه alone in the mist نباشه ... مي خوام دختر گيس بلند قصه هاي تو باشه ، بدون ترس و دغدغه... يه بغضي توي گلومه... مي خوام فقط دعا كنم ...

+ شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت23:45توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
دلم می خواست نویسنده می شدم یا نقاش چیره دستی که این روزها را یا خط به خط و کلمه به کلمه می نوشتم ... یا هر لحظه را نقاشی می کردم ... دیروز را ولی اگر قرارِ به کشیدن بود ، اول هدیه ی خودم را می کشیدم ، بعد هدیه های تو را می کشیدم ... بعد خودمان را که داریم می خندیم به همه ی آن چه توی ذهنمان بود و اتفاق نیفتاد ... و زمستان را می کشیدم که ما را خیلی گرم در آغوش گرفته بود ، در شبی از بهمن که خالصانه عاشقِ هم بودیم ... بعد همه ی بوم را سیاه می کردم و همه ی آنچه کشیده بودم را پنهان می کردم ... آخر سر هم یک قلب قرمز می کشیدم وسط کادر ... نه دو تا قلب می کشیدم ... یکی من ... یکی تو ... بقیه همین را می دیدند ... یک بوم سیاه ، دو تا قلب ...  ولی خودمان نگاه که می کردیم پشت این دو قلب همه ی دیشب را می دیدیم ...  همه ی آن چه خاطره شد توی شلوغ ترین شب سال ... توی عاشقانه ترین شب سال ... 

حالا ولی نویسنده ی نیمه کاره ای شده ام ... که فقط برای تو می نویسم ... که مخاطبم فقط تویی ... امشب با کلمات بازی نمی کنم ... خیلی ساده ... خیلی خیلی ساده ... اما عمیق ... اما زیاد ... اما خالصانه ... "دوستت دارم" ...

:)


+ شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت1:3توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
برکت یعنی دانه های برنج ... یعنی اسمِ "تو" ... اسم ِمن ... یعنی یک تاریخ به یاد ماندنی ... برکت یعنی دانه های برنج و اسم های حک شده ی ما بر روی آن ... برکت یعنی هدیه های بی دلیل و با دلیل ... یعنی همین حس و حال خالصانه ... برکت یعنی خدا دارد نگاهمان می کند ...

برکت یعنی همین حال ِ خوب ... خدایا شکرت :)


+ سه شنبه پانزدهم بهمن 1392ساعت14:25توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
توی تلخی غرق شده ام ... توی بهمن گیر افتاده ام ... خیلی سال است که توی بهمن گیر افتاده ام ... توی دوازدهم ... توی تلخی نفس می کشم ... و دلم انقدر تنگِ تو شده که نمی دانم چطور برایت بنویسم ... چطور بنویسم که 11 سال خیلی زیاد است برای خواهر کوچولویی که بدون تو نفس کشیدن بلد نبود ... می نویسم یازده ... و نمی فهمم این همه سال کی گذشت که شد این همه ... که به عقب که نگاه می کنم زود گذشته ... ولی به شمارش که می نشینم سخت گذشته ... دیر گذشته ... برایت چند بار دیگر بنویسم ... چند بار دیگر که به تعبیر خواب های همیشگی و یازده ساله ام چمدان به دست برگردی و این شوخی احمقانه را پایان دهی؟ بگو برایت چند سطر دیگر بنویسم که بیدارم کنی بگویی خواب بود این همه روزی که بی تو گذشت ... می نویسم یازده و به تارهای سفید لا به لای موهایم نگاه می کنم که وقتی میرفتی نبودند ...

بیا ویک لطفی بکن ... این همه خوابی که دیدم را یک شبه تعبیر کن ... بیا و چمدانت را بردار و برگرد ... بعد می نشینیم با هم تخته بازی می کنیم ، چیپس و ماست می خوریم و چقدر به پسرهای احمق توی خیابان می خندیم ... رازهایت را مثل همیشه به خودم بگو ... من هم مثل همیشه رازدار تو می مانم ... بیا و یک لطفی بکن ... برگرد ... برگرد و دوباره بخند چال بیفتد روی لپ هایت ... برگرد و نصفه شبی یکهو یک لیوان آب ازم بخواه ، من هم غر بزنم و برایت آب بیاورم ... بیا و برگرد قول می دهم هر چه گفتی قبول ... اصلن سفره را من پاک می کنم ... موهایت را که یادت هست چقدر خوب می بافتم ... بیا موهایت را ببافم ... بیا و برگرد ... بیا و بغلم کن ... بیا و غیرتی شو سرِ خواهر لوست ... بیا با همه دعوا کن کسی چپ نگاهم نکند ... بیا و یک لطفی بکن ... بیا و برگرد فقط همین ... 


+ شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت1:8توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
وقتی برای اولین بار چشماتو می بندی و میگی گور بابای حرف مردم و جواب قلبی که برات گذاشته با یه قلب میدی ...


+ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392ساعت14:2توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
بعدتر ها که نویسنده شدم ، توی جمله های قشنگ تری حس و حال الانم را برایت می نویسم ... حس و حالی که توی استیکرهای وی چت نمی گنجد و توی کلمه های نصفه شب ساعت 2:42 نمی گنجد و حتی دیگر توی چشم هایم نمی گنجد و می خواهند قطره قطره بریزند پایین ... بعدتر ها که نویسنده شدم توی کلمه های بهتری می پیچم حس و حال الانم را ... حالا ولی فقط می توانم بنویسم "دلم برایت تنگ شده" ... واین جمله ی کوتاه انقدر بلند است که نمی توانم از تو پنهانش کنم ... دلتنگم ... و عکس های دو نفره مان که از پشت صفحه ی شیشه ای لبخند می زنند به من اجازه ی پنهان کردن این همه اشک را نمی دهند ... دیشب فیلم آموزش پختن سوپ را می دیدم ... که توی فیلم فقط دست های تو بود که سوپ را هم می زد و صدای تو بود که داشت حرف می زد و ... من توی خنده هایم از دستِ تو ، دلم چقدر می خواست بغلت کنم ... گاهی این دوری ها خیلی خوب هستند ... یادِ آدم می اندازند که چقدر دوری ها بد هستند ... حس و حال الانم را توی ناشیانه ترین جمله ی تاریخ ِ بشریت که می تواند وصفش کند برایت می نویسم ... "دلم برایت تنگ شده" ...

+ جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت2:58توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
تازگی ها "گلین بانو" صدایم می کند ...


+ سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت21:53توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
یک روزهایی هستند که تلخی و زهرماری بعضی روزهای دیگر را می گیرند ... الان دلم نمی خواهد از زهرماری بودن و تلخی و پر از بغض بودن پاییزی که رو به پایان است بنویسم ... پاییز امسال تلخ شروع شد ... مهرِ من به گریه گذشت ... تا آبان گریه کردم ... تا آبان مردم ... تا همین آذر ... تا همین چند روز پیش... هزار بار مردم ... هزار بار زنده شدم ... تو انگار کن زلزله ای آمد 10 ریشتری ... که ویران شدم ... که افتادم ... تو انگار کن سیلی آمد ویرانگر ... تو انگار کن طوفانی آمد و زندگی من ریخت به هم ... من اما اولش از ترس ... بعد نا امیدی ِ دوباره زیستن فکر کردم که مردم ... که تلخی روزها مرا گرفت توی آغوشش ... که حل شدم توی غم ... توی اشک ... توی بغض ... نفس می کشیدم ولی مرده بودم ... می دیدم ... ولی مرده بودم ... زلزله ی من ، طوفانِ من ، سیلِ من ... همه ی آنچه زندگی را از من ربوده بود ...هر چه بود ... رد شد ... استخوان های روحم زیر پاهایش تِرِق تِرق صدا کردند ... شکستند ... ولی در نهایت رد شد ... صدای ناله های من توی تنم می پیچید و فقط خودم می شنیدم ... بگذریم ... دردی که از من گذشت ... یک آدم تازه ساخت ... روحم که ترک خورده بود هم ... تازه شد ... دختر زودباور و ساده ی قصه ی من ... دختر گیس بلند قصه های من ... از خواب بیدار شد ... و عشق را تعریفی دوباره کرد ... از نو ... دختر گیس بلند قصه های من با تمام غصه هایش دست های همان مردی را گرفت که با طوفان همراه شده بود ... که سیل شده بود ... که زلزله شده بود  ... از این هم بگذریم ...

نیامدم از تلخی ها بنویسم ... آمدم بنویسم ... اعتماد ... همان بادکنکی که دیر باد می شود و به یک سوزن ساده می ترکد ... اعتماد ... همین چند حرفِ ساده ... همین کلمه ی دشوار ... گاهی می رود نمی آید ... گاهی میرود و دیر می آید ... اعتماد ِ من رفت ... اما ... تو آمدی و به برگشتنش کمک کردی ... تو آمدی و دلم را گرفتی ... تو آمدی و نشستی و ماندی و نرفتی ... تو ... خواستی و من ، خواستم ...

یادم می رود که نیامدم از تلخی ها بنویسم ... یادم می رود و هی تلخ می نویسم ... آمدم بنویسم یک روزهایی هستند که تلخی و زهرماری بودن بعضی روزهای گذشته را می گیرند ... این روزها می توانند روزهایی باشند بارانی مثل 13 آذر ... می توانند روزهایی باشند برفی حتی ، مثل ... 14 آذر ... آن چه بین من و تو گذشت بگذار بین من و تو بمانند ... از قلب ها و روحمان ، از حرف ها و قول هایمان ... از انگشت های کوچکمان که گره خوردند ... از نگاه ِ تو ... نگاه ِ بی قرار تو ... از صدای قلب من که داشت کنده می شد از جا ... از نفس های تو ... بگذار آنچه بین ماست جز من و تو فقط خدا بداند ... دلم می خواست تک به تک لحظه هایمان را بنویسم ... همه ی آنچه گذشت و همه ی آنچه من و تو ساختیم ... ولی می ترسم ... می ترسم کسی رد شود و بگوید "وای چه خوشبخت " ... چشم بخورد روزگار خوشبختیِ ما ... بگذار آنچه بین ماست را جز من و تو فقط خدا بداند ... همان مهربانی که روی سرمان به جای قند باران ریخت ...


+ جمعه پانزدهم آذر 1392ساعت21:31توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |

وقتی همه چیز یه رازه ... وقتی 13 آذر یه رازه بزرگه ... بین قلب من و قلب تو :)

بعدن نوشت: اضافه می کنم به روزهایِ خوب ِ زندگی چهاردهم آذر را ... که چقدر حرف دارم برای نوشتن ... که چقدر لبخند دارم و چقدر حتی اشک برای ریختن ، اینبار از سرِ خوشبختی ...

این جا پر از حرف های نا نوشته است ...



+ چهارشنبه سیزدهم آذر 1392ساعت23:6توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
دوباره قسم خورد ... اين بار به قطره قطره هاي باران ، كه از آسمان مي باريد و ... از چشم هايشان مي باريد ...

دوباره قسم خورد ... و اين بار ، بار آخر بود ...

+ جمعه هشتم آذر 1392ساعت16:35توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
به مناسبت بیست و پنج آبان ...
پر از ترسم ... و دست های تو سخت ترین تصمیمی که باید می گرفتم و ... گرفتم ... توی این ترس و واهمه و دل دلِ رفتن و ماندن ... وقتی آدم تصمیم به ماندن می گیرد ... دنبال بهانه می گردد ... بهانه های کوچک برای از نو ساختن ... آدم وقتی می ماند دنبال دلخوشی می گردد ... دلخوشی هایی که نگهش دارند توی همه ی ترس ها و اضطراب ها و نگرانی ها ... امشب ... من بهانه ای دارم توی دست هایم برای ماندن ... بهانه ام فقط و فقط خود تویی ... بهانه ام بودنِ تو توی همه ی نبودن های عالم است ... همیشه باش ... همیشگی باش توی دلم ... تولدت مبارک ... "چه دعایی کنمت بهتر از این، خنده ات از ته دل ،گریه ات از سر شوق،روزگارت همه شاد..."

امضا :)

+ شنبه بیست و پنجم آبان 1392ساعت0:54توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |
برج آرزوهای من فرو ریخت ... بعد توی یک شب پاییزی ... وقتی سکوتی مثل سکوت بعد از ویرانی یک شهر همه ی وجودم را گرفته بود ... وقتی هزار بار قسم خورده بودی که بهتر از قبل همه چیز را می سازی ... وقتی زخم های روحم را یکی یکی برایت می شمردم و زار زار گریه می کردم ... وقتی دست هایت را گرفته بودی سمت ِ من و گفته بودی بلند می شویم "با هم" و دوباره همه چیز می شود مثل اول ... حتی بهتر ... وقتی می ترسیدم به دیواری که یکبار تکیه کرده بودم و ریخته بود روی سرم دوباره تکیه کنم ... وقتی قول داده بودی ، قول مردانه ... به اعتماد کدام حرفِ تو بود و کدام لحظه ی عاشقانه ای که گذشت ، خواب دیدم انگشتر بدلی که دستم کرده بودی یکدفعه طلا شده بود ... بیدار که شدم به هزار ترس و به هزار دلهره ... گفتم توکل به خدای مهربانم ... دست های تو را گرفتم ... توی بی اعتمادی ِ محض ... بعد همه ی دلخوشی هایم که زیاد هم نبود جمع کردم و سردترین لبخند زندگی ام را تحویل دادم و قبول کردم خرده های روحم را به هم بچسبانی ... من روی انگشت های کوچکمان که گره خوردند به هم و قولی که تو دادی حساب کردم و این آخرین فرصت زندگی من و توست ... اما دروغ چرا ترسی که توی دلم نشسته خیلی دلم را می لرزاند ... خیلی ...

*پی نوشت: دارم تلاش می کنم ... همه ی دلم را دادم دستت ببینم چه می کنی ... سعی می کنم بخندم ... و گاهی جواب بعضی حرف ها را نیش دار ندهم ... و یادم نیفتد چقدر سخت گذشت ... و یادم نیفتد چقدر شکستم ... ولی یادم می افتد ... مدام یادم میفتد ... آنقدر که وقتی زنگ می زنی گاهی دلم گرفته و صدایم گرفته و قلبم گرفته و همه ی ذهنم از روزهای تلخی پر شده که نمی دانم تا کی توی روزهای من ادامه دارند ...

*پی نوشت: یک لحظه های کوتاهی هم هستند که چشمانم را می بندم و دلم می خواهد همه چیز واقعا انقدر خالصانه باشد و من دیگر شکی توی دلم نباشد ... ساعت 9.30 صبح جمعه باشد و من را بیدار کرده باشی که کانال 3 دارد ترکی پخش می کند و من عصبانی شده باشم که به من چه که کله ی صبح بیدارم کردی!!! ... تو ریسه رفته باشی از خنده و من دلم بخواهد خنده های ما تا ابد ادامه داشته باشند ...


+ جمعه هفدهم آبان 1392ساعت11:45توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان |