شنبه پانزدهم شهریور 1393
گلوم درد مي كنه ... حس مي كنم تنم داغه ... دراز كشيدم توي تاريكي... يه قطره از گوشه چشمم ليز مي خوره از كنار گوشم رد ميشه ميفته رو بالش ، صداي افتادنش رو مي شنوم كه بعدي ميفته ... باز شروع شد ... باز بارون گرفت ... چقدر گذشته نمي دونم ... ميرم جلوي آينه ... چشمام تاره ... چند تا پلك مي زنم ... حس مي كنم زير چشمام به كبودي مي زنه ... ميگم به جهنم ... بر مي گردم روي تخت ... گلوم درد مي كنه ... صورتمو مي چسبونم به بالش ... خيسه از اشك ... خدايا داري با من چي كار كني ... به من آرامشمو برگردون ... خسته شدم ...

+ نوشته شده در 1:0 توسط ذره ای معلق بین زمین و آسمان.




Kiss The Rain